طلا و جواهر

نقش آفرینان هنر صنعت اصیل ایرانی/ سید رضا بی ریایی

بیان جذاب و روایتگرانه ی حاج سید رضا بی ریایی از تجربیات اولین روزهای شاگردیش در بازار زرگرهای تهران دهه بیست از جارو کردن و گرد گیری اجناس و قرار گرفتن پشت ویترین گرفته تا زمانی که در دهه طلایی چهل وارد لاله زار می شود و به پخش گسترده طلا در سطح کشور مبادرت می کند.

به گزارش پایگاه خبری جهان طلا (گلدنیوز)، بی شک مرور ادوارمتعدد و اضلاع متنوع بازار طلا و نقش آفرینان این حوزه و به گونه ای سرک کشیدن و کنجکاوی در لا به لای تاریخ طلا و جواهر تهران است، روایتگر دقیق ما، که در نهایت در دهه پنجاه با کوله باری از تجربه از لاله زار به بازار زرگرها بازمی گردد به طرز ماهرانه ای ما را به عمق مناسبات بازار آداب و رسوم و بده بستان‌های و خلق و خوی بازارشان می برد.

او همچون شاهدی بی طرف گویا در پی نشان دادن وجوه ناخوانده و ثبت نشده تاریخ طلا و جواهرات کشور است که گلد نیوز با اشتیاق در صدد کشف، ثبت و انعکاس لحظه به لحظه آن با ابزار تاریخ شفاهی است تا نشان دهد تا چه حد جنبه های ناشنیده در این رسته پر از محتوای ناگفته و ناشنیده وجود دارد.         

از قلم زنی در اصفهان تا مهاجرت به تهران

من ۲۴ مهر ۱۳۲۶ به دنیا آمدم و بزرگ شده محله دروازه شمیران تهران هستم. پدرم سیدجلال بی ریایی در اصفهان به شغل قلم زنی مشغول بود.

پدرم در سن ده سالگی با برادرش شروع به کسب تجربه و شاگردی در حرفه قلم زنی کرد. او پس از مدتی مغازه ای در خیابان چهارباغ اصفهان خرید و به همراه برادرش مشغول پخش مصنوعات نقره شدند.

پس از مدتی دوبرادر باهدف پخش مصنوعات نقره از اصفهان راهی تهران و شهرهای دیگر ایران شدند و موفق به خرید مغازه ای در خیابان لاله زار تهران با رویکرد پخش مصنوعات نقره شدند.

آنها در سال ۱۳۲۷ طی تاسیس شعبه پخش دیگری در خیابان لاله زار نسبت به گسترش و پخش محصولات در سرتاسر کشور اقدام کردند.

فعالیت های پدرم در تهران باعث شد خانواده ما در سال ۱۳۳۰ به تهران مهاجرت کنند و ما با همه دلبستگی به اصفهان راهی تهران شدیم.  

نقش آفرینان هنر صنعت اصیل ایرانی/ سید رضا بی ریایی

دوران مدرسه

پس از مهاجرت به تهران مدت دو سال در خیابان شاپور زندگی کردیم و سپس به خاطر نزدیکی به لاله زار به دروازه شمیران و خیابان فخرآباد آمده و پانزده سال آنجا زندگی کردیم. من در سال ۱۳۳۲ وارد مدرسه شدم.

دبستان را ابتدا در مدرسه رازی در خیابان گمرک درس خواندم و سپس به مدرسه ترغیب در خیابان فخر آباد در محدوده دروازه شمیران رفتم، اما دوره دبیرستان را در دبیرستان علمیه درس خواندم مکان این مدرسه در پشت ساختمان مجلس شورای اسلامی کنونی است.

نخستین تابستان آغاز شاگردی 

در سال ۱۳۳۶ پدرم تصمیم گرفت بعد از پایان امتحانات و تعطیل شدن مدارس در تابستان، من را برای شاگردی و کسب تجربه و اندوخته در زمینه کار در بازار طلا و نقره به مغازه حاج صادق نقره چی در بازار بفرستد.

تعطیلات مدرسه در آن دوران از یک ماه و نیم تا دو ماه بعد از عید شروع می شد و تا اواسط مهر ماه همان سال ادامه داشت. یادم است به پدرم گفتم: «شما در لاله زار چهار پنج شاگرد دارید، من هم یک شاگرد شما می شوم»، اما پدرم در پاسخ گفت: «تو پیش من چیزی نمی شوی!

آنجا که من می گویم برو، دوران شاگردی را بگذران تا راه و رسم کاسبی را یاد بگیری»! با همین استدلال هم پدرم دستم را گرفت و خدمت حاج صادق نقره چی برد، مغازه حاج صادق در ابتدای بازار زرگرها قرار داشت.

نقره چی ها سه برادر به نامهای، حاج صادق، حاج جواد و حاج هاشم از بزرگان بازار تهران بودند و هر سه هم اکنون مرحوم شده اند.

یادم است پس از رفتن پدرم و همان روز اول که خدمتشان رسیدم زنده یاد حاج صادق به من گفت: «خوب گوش هایت را باز کن، حرف را یک مرتبه می زنند، هر روز صبح ساعت هشت و نیم به مغازه می آیی و چون سن تو کم است می توانی ساعت پنج و نیم به خانه برگردی».

او سپس شرحی از وظایفی که من باید انجام دهم در چهار بند بدین گونه توضیح داد: «در تابستان اول، کار تو شیشه پاک کردن، تمیزکردن اجناس، جارو کردن وگوش کردن به حرف بزرگ‌تر است».

او حرف آخر یعنی «گوش کردن به حرف بزرگ‌تر» را دو مرتبه تکرار کرد و سپس ادامه داد:«از ساعت ۱۲ تا یک و نیم ظهر زمان ناهار و نماز است. می توانی اتاق بالا ناهار بخوری و در مسجد شاه نماز بخوانی».

با همه احوالاتی که رخ داد تابستان اول با خوبی و تقریبا خوشی تمام شد. آخر تابستان خدمت حاج آقا نقره چی رفتم و پرسیدم حاج آقا من چه جور شاگردی بودم و او گفت: «بد نبودی و بهتر هم می شوی» با شرمندگی سرم را پایین انداختم و پرسیدم:« این چند ماه که خدمت شما بودم چقدر می خواهید به بنده مزد بدهید؟»

او با خنده گفت:«به پدرتان از طرف بنده سلام برسانید و بگویید ما پنج ماه از آقا زاده شما نگهداری کردیم و به او کار یاد دادیم پس پولش را برای ما بفرستید» و ادامه داد:«به سلامت تا تابستان آینده».

نخستین دستمزد از دست حاج صادق نقره چی

در سن ده سالگی و با آغاز مدرسه راهی کلاس درس و گرم درس خواندن شدم. پدرم همکار حاج صادق نقره چی بود و همین موضوع احتمال اینکه دوباره به نزد ایشان بروم وجود داشت با این حال در همان ایام مقدار زیادی از کار را هم در لاله زار آموختم تا تابستان فرا رسید.

تابستان که شروع شد دوباره خدمت حاج صادق نقره چی رسیدم و او تا مرا دید گفت:«پسر جان گوش هایت را باز کن! تو این بار بزرگ‌تر و قوی تر شده ای و حالا هر هفته مزد داری» و شروع به تشریح شرح وظایف جدیدم کرد:«کار تو آقا رضا ویترین تمیزکردن و جنس چیدن و بسته بندی اجناس، ناهار خریدن برای شاگردها و کوزه آب کردن است» من هم از فردای دستورات حاج صادق، شروع به کار کردم، از صبح که سرکار می رفتم چهار پایه را زیر پا می گذاشتم و درون ویترین ها را تمیز می کردم و اجناس را داخل ویترین می چیدم.

مشتری ها که می آمدند جنس می خریدند اجناس را با کاغذ زرد رنگی بنام« گراف» بسته بندی می کردم و تحویل می دادم.

آقازاده ی حاج صادق (آقاتقی خدابیامرز) و شاگردها هر کدام ظرف مخصوصی داشتند باید آنها را می شستم و می رفتم واز خدابیامرز مرشد کباب می خریدم و چندین ظرف را به مغازه می بردم.

یکی از سخت ترین کارها کوزه آب کردن بود. کوزه آب کردن واقعا مکافات عجیب و طاقت فرسایی داشت.

برای روشن شدن میزان دشواری کار باید بگویم دو نوع کوزه کوچک و بزرگ در بازار موجود بود، بازاری ها به کوزه بزرگ «کوزه اسکندری» می گفتند. قد کوزه چیزی بین شصت تا شصت و پنج سانتیمتر بود. دولتِ وقت یک چاه عمیق پشت بانک سپه مرکز میدان توپخانه کنده بود.

آب این چشمه فوق العاده خوب و زلال و معروف به «آبِ شاه» بود. گاری چی ها که بعضی هایشان یک اسب و برخی دو اسب داشتند یک منبع سه هزار لیتری پشت آن می گذاشتند آنرا پر می کردند و به بازار می بردند، آنها سطل کوچک را یک ریال و سطل بزرگ را دو ریال می فروختند.

با این حال استادها مایل بودند از آبکش ها آب نخرند، آنها این وظیفه را به شاگردان محول کرده بودند و ما را راهی پشت بانک سپه می کرند. من صبح و بعد از ظهر کوزه اسکندری را پر می کردم و با زحمت و نفس نفس زنان تا بازار زرگرها می آوردم.

تمام پیراهنم تا می رسیدم خیس آب و عرق می شد و من بسیار بسیار ‌خیلی خسته و کوفته می شدم، راه طولانی بود هر بار که برای پر می کردم اُوستا می گفت اگر کوزه را بشکنی سرت را می شکنم و‌ من اطاعت می کردم.

دو تابستان به همین روال گذشت مزد اوستا به من هر هفته پانزده ریال بود.

نابرده رنج گنج میسر نمی شود

تابستان چهارم که شروع شد هوشیارتر و با دقت تر و فهمیده تر شده بودم و انتظار داشتم بتوانم خودم کارهایی را بکنم یا نزد پدرم مشغول به کار شوم.

اما پدر بزرگوارم می گفت هنوز باید پیش حاج صادق بروی. یادم است همان زمان ها بود که در بازار حرفی شنیدم که خیلی تعجب کردم آنهم این بود که بعضی از استادکارها سرقفلی دارند یعنی مردم بچه های خود را برای کار نزد اینها می فرستند نه اینکه مزد نمی گیرند بلکه پولی هم بابت یادگیری به استادکار می دهند. حاج آقا نقره چی هم از جمله استادکارها بود خدایش بیامرزد.

با این اوصاف و احوال تابستان چهارم شده بود و من به توصیه و اصرار پدرم نزد حاج صادق نقره چی رسیدم و به محض اینکه سلام کردم گفت :«شما شاگرد فعال و حرف شِنویی هستی این بار شما باید بروی پشت ویترین با مشتری ها صحبت کنی جنس جور کنی و کم کم یک فروشنده ماهر شوی» در این لحظات بود که فهمیدم بازار دانشگاه است، یعنی شاگردانی که باید از تجربه استادان کمال استفاده را بکنند و به این کلام  بیش از هر زمان ایمان آوردم که «نابرده رنج گنج میسر نمی شود مزد آن گرفت جان بردار که کار کرد»

 در این دوره از نصیحت ها ضرب المثل ها راهنمایی ها رسم و رسوم بازار و هر چه اندوخته از شنیده ها داشتم با جان و دل استفاده کردم و همه و همه مایه افتخار من بود، این موضوعات تا اینجا مربوط به سال ۱۳۴۰ می شود که بنده پس از کوله باری از تجربه ی شاگردی، وارد لاله زار شدم.

 انتهای پیام/

علی اصغر کشانی

نویسنده وخبرنگار

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا